![]() |
![]() |
|
| حرفهایی برای نگفتن |
|
با توام هان
با توام ای از دور دستها پیدا با توام کینچنین جامه از خود کرده ای پنهان و پیدایی من چنین با تو سخن گویم رودها خشکیده اند اینجا موجها غران و ماهی ها پریشان کوهها نااستوار و بر فرازش درد کودکان سرشار از لالایی دهشت برانگیز زمان و زار مشکهای مردی و مردانگی خالیست انفجار هر چه آبستن بسی نزدیک ما در اینجا بس پریشانیم ما در اینجا کبکمان اصلا نمیخواند ما در اینجا بی پناه و بی کس و تنهای تنهاییم ما در اینجا تشنه در این غربت غریبیم و غریبیم و غریب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
سلام
خوب خوبم این را دیگران میگویند خودم نمیدانم تو خوب باش تا همه سارها بخوانند آنوقت ایمان می آورم به خوب بودنم یادش بخیر شعر روزی با "شین" شروع میشد درست مثل نام مقدس تو اما نه ... نام تو خود با شعر پا میگیرد راستی خبر داری که دیگر شاعری نمیکنم؟ ما را چه به شعر شعر را چه به ما اصلا حالا فهمیده ام بین خودمان باشد مبادا به کسی بگویی شاید به گوش ننه دریای شاملو برسد اما بی مروت پیری به من گفت: شعر که آب و نان نمیشود اما به کسی نگفتم گرچه تنها تو میدانستی که شعر تنها آبم بود و سه تار تنها نانم و امروز تشنه ترین نارون و گشنه ترین سپیدار منم حالا میفهمم یا باید شاعر بود یا آدم همه اش هم تقصیر بی تفاوتی نان است تان را از هر طرف بخوانی نان است راستش خیلی وقتها شیر نبودم راستش خیلی وقتها سپیدار نبودم راستش خیلی وقتها فروغ نبودم راستش خیلی وقتها فردوسی نبودم راستش خیلی وقتها آدم هم حتی .....نبودم درست مثل الان بی تفاوت از لنگ دم چهارراه بی تفاوت از طعن مترسکها بی تفاوت از نفس و نبض.... اما از تو هرگز بی تفاوت نشدم آنگاه که دکلمه ای از شکیبایی روحم داد و تغمه " تو ای پری کجایی" خراشم دورم اکنون دور دور دورم مثل حلقه های زحل مثل بهار درست مثل خودم دور دور دورم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط مهران |
|
|
اینک این منم
تکیه داده بر پیکر درخت تردید و نجوای تو که میخواند مرا به راهی رفته در بستر عشق اینگونه دیده ام خش خش ابتذال مستی و راستی را بر دامنه کوههای شرقی ترین دختران هستی اینگونه دیده ام زوال نسیم خنک لحظه های خوب بودن را اینگونه دیده ام جهان را با چشمان خیس بر دالانهایی که چانه میزدند بر پاره های کاغذ و فولاد اینگونه دیده ام نیستی قلبهای انسانی را بر فراز هر چه اشک اینگونه دیده ام سزاوارتر از حشره ای کوچک نبود کودکی گریان بر سینه دالانهای بی انتها به این راه و این جاده مخوان مرا بیا تو هم تکیه کن بر پیکره ی این درخت پیر کهنه چه فرق میکند انتهای جاده چه باشد وقتی اینگونه استوار هر دو ایستاده ایم اصلا خیال کن انتهای هر چه کهکشان است همین جاست همین نقطه ما در ثقل زمین ایستاده ایم من اینجا هستم کنار افسانه ی بزرگ اینجا هوا بسی بهتر است مخوان مرا مخوان مرا من تو را میخوانم به اسم اعظم افسانه ی زمین و آسمانها میخوانمت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
مث افتادن از لب
توی یک فنجون چایی صدای تیک تیک ساعت توی قلبای پوشالی مث دریا اومدی باز موجی انداختی تو ساحل همه دنیا را کوبوندی اون شبی تو گوش ساحل به خودم میگفتم اون روز، نمیرم سراغ خورشید دیگه اون کفترای بوم نمیرن سراغ این بید اومدی مث یه شبنم توی تنهایی دیوار وقتی که جون میدادم من گفتی از دنیا هزار بار بعد از این بعد از این سخته بگم بعد از این دنیای ما رنگ شیرینی داره واسه بودن تو رنگ مهتابی داره غزل شیرین من ، واسه تو گفتنی شد قصه سکوت سرد صد ساله م برای تو توی تو برای خود شما خوندنی شد این غزل مال تو بود مال تو مال خودت نکنه جایی جاش بذاری جون تو جون غزل جون هر کی عاشقه غزلام مال شما مال خودت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
دل دیگه عاشق این زمونه نیس
اون صفا هم دیگه تو کوچه ها نیس دستای خالی ما ، یه زمون خالی نبود زیر پامون یه گلیم ، اون زمون قالی نبود پیروزا توی کوچه ها ، دختر همسایه بودش یه زمون از دور دورا با ما همخونه بودش چشاشم مثل قدیم دیگه اون برقو نداشت لعنت شیطون و خدا به اون که تخم کینه کاشت حق دارم که پیر بشم ، با این که موهام سیاهه زمونه بد عوض شده ، با این که اوضاع براهه موبایلا آنتن نمیدن ، سایتا همش فیلتر میشن عشقای پوچ و تو خالی دم به دمم بیشتر میشن اون روزا وقتی یه پسر عاشق و شیدا میشدش همه محل میفهمیدن ، روز و شبش وا میشدش عرق خورا محلمون حالا همه ملا شدن بارشونو بستن و باز ساکن اون بالا شدن اوس حسن عرق خورم ، شیخ حسن ملا شدش عبا و عمامه گذاشت ، ریشی داره واسه خودش همه میگن که اوس حسن یه زمون غیرتی بود رفیق هر چی لوطی و , رفیق اون پاپتی بود همه میگن که ریش بهش اصلا و اصلا نمیاد اما حیف خون لوطی، دیگه تو رگهاش نمیاد شراره که هر شب توی میخونه ها ولو بوده تو صف رقص و مطربی همیشه اون جلو بوده حالا شده چادری و هر هفته سفره میندازه میگن شده بسیجی و زندون و اینام میندازه اون موقع رقصشم دیدیم ، حالا اونه میرقصونه واسه ی بد حجابی و این چیزا خوب میلرزونه اینا که اینجوری شدن ، شیخ محلمون کجاست میگن که دیگه اینجا نیست خیلی اون بالا بالاهاست میگن که بارش بسته شد ، چند تا ویلا توی شمال چند تا خونه چند تا ماشین آروم بگم .... چند تا عیال زمونه بد عوض شده حالا به حرفم رسیدین تو این هوا و حس و حال ، چیزی خداییشم دیدین؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
نه تنها تو
که باران هم حتی انتظار مرا میکشد چه عبث طولانی انتظاری است و روح خسته روح سرگردان به هر دری میزند که خطش نزنند گمان مبر که هیچ در چنته ام نباشد تا دلت بخواهد حوصله دارم یاد قدیمها بخیر گولی و پوچهای قدیم. هنوز هم مانند قبل هنوز هر دو مشتم پوچم است دیگر حتی مشتم برای تو هم رو شده است ********** |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
زندگی چیزی هست
بر سر کوچه ی ما دار شده. زندگی چیزی هست نه زندگی چیزی نیست جز بغل کردن خشم حین بیماری فریاد صدا حین یک مهر زدن روی سکوت
زندگی چیزی نیست یک فراموشی و یک معجزه است یک ورق فکر مچاله است پشت یک نقاشی
زندگی چیزی هست مثل بر هم زدن جام دروغ بغض مشکی شده ی لحظه ی آبستنی دریاها
زندگی آخر کار رنگ شعری شده ی سوخته هاست زندگی چیزی نیست زندگی چیزی نیست....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
این دل که هر چه کنی ای رفیق دل نمیشود
از حال خراب من که معجزه حاصل نمیشود غزل. شعر . سبد سبد همه حرفهای بارانی تو هر چه کنی حال مرا که شامل نمیشود دیشب غزل سرودی و خود دیدی که ای عجب تا چشم خیس نباشد که قافیه کامل نمیشود صبور باش و صبوری کن ای رفیق که خواهی دید ز صبر قوره و انگور و می....نه! حاصل نمیشود میخندی و عشوه و ناز و دوباره نقطه سر سطر تلاش بیهده می کنی این دل . دل غافل نمیشود دوباره نامه ی بی اسم و رسم میرنی که کجا؟ فکر کن! قلم و کاغذت اینگونه زایل نمیشود؟؟؟ دوباره مگو که در این حال و روز امیدی هست دل خسته درگیر عشق و این مسایل نمیشود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
از هیاهوی قصه های بریده برایت بگویم
یا نه از بهارهای پلاسیده بگویم و شعرهای نیامده کدام را می پسندی؟ یا چه فرق می کند اصلا وقتی باد وقتی تگرگ وقتی حتی نسیمی همه ی سلامهای آشنا را با خود می برد همه ی کودکی ها را میبرد با خود به آنسوی فراغتها حال بگو اینبار بگو از چه برایت بگویم ای آشنای هزاره ها بگو این بار هم همه کلمات هست فقط مگو مگو که بگویم از واژه هایی که عقیم شده اند سالیانی پیش مگو که بگویم از واژه های متروک بگذار از همان بهار های پلاسیده در هفت سین و قدمت آسیاب و آب و باد بگویم و اینکه دیگر کرمها پروانه نمیشوند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مهران |
|
|
بر لبانت مهر این همه خاطره ی نگفته را
چه تلخ کوبیده ای و شهامت هزار هزار حادثه را چه مجرمانه نوش کرده ای اما تو باور کن تو که تحمل این همه شرم از آن نرگسها نبود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در زندگی حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش وجودی هر انسانی به حرفهایی است که برای نگفتن دارد. اگر گوش خود را می یافتم میگفتم تا روان من آسوده گردد و اگر نیابم کلمه کلمه آنها را به آتش میکشم تا با هم بسوزیم و از خاکسترمان چون ققنوس , انسان به معنای انسان زاده شود.
|
| پیوندها |
|
مسافر بي بازگشت شب سيد سنا پاييزان (غزل امروز) الهه ناز راز ارغنون خاطرات تلخ هفت شهر عشق |
|
RSS
|