ببين كه دختری با مرام و با صفا سراغ داری؟
آن کلاسهای آخری که در دست تعمیر است
برای خلوت عشاق این رشته جا سراغ داری؟
........
ببخش آقا یک وکیل کار آشنا سراغ داری؟
در دادگاه خانواده چطور یک آشنا سراغ داری؟
عجب که فاصله یک بیت هم نشد عجب
راستی به غیر از این شما دنیا سراغ داری؟
برای علاج خسته ی پر درد بی حوصله ای
سیگار ، رفيق ، راستي ودكا سراغ داري؟
آخ اگر اين هم علاج نكند اين همه درد
قدري سم يا كه آمپولي از هوا سراغ داري؟

لذت هم آغوشی کوبه و در
و باز
صدای فندک و سیگار
سیگار
سیگا
سی......
آمده ای باز مرا به چه قسم بدهی؟
خبرت نداده بودم
کودکی را شبی در بستری آرام با ثانیه های بی باک دختری باکره پیوند زدم
پس دیگر دست از این کوبه و این در بدار
در کنار من
دق البابی است
اولین و آخرین دق الباب
کودکی نشسته آنجا که قسم نخورده باورت خواهد کرد
.....
صدای تاپ تاپ برفهای کوبیده
آرام آرام
محو میشود
درست مثل شهاب سنگها
که آرام گرفته اند در سیاره ای شاید
وباز میشکند سکوت را
صدای فندک و سیگار
سیگار
سیگا
سی....

خوشا به حالت که آخر به هم رسیدید
چه فرق می کند تو او را گرفته باشی یا او تو را
ما در امتداد سطری بودیم به سوی هم
که چیزی شبیه حجب نگذاشت هم آغوشی مذمن من و او ...
خودت که تا ته سطر صبوری کرده ای
پس میدانی.
چه بگویم
که نشکستنش مصیبتی است

صدا تنها صدای صفحه ای از تقویم بود
که به ستاره ای تهی سلامی دوباره داد
فقط سلامی بود
بی هم آغوشی
و بدون التذاذ لمسی از عاطفه حتی
راحت باش
ژرفای آسمان خانه ام همیشه ابری است
و تو
که تازه فهمیده ام
چقدر از آسمان ابری بدت می آید
از ترس سایه ها به آفتاب دیگر دروغ نمی گفتی
راحت باش
تنها صفحه ای از تقویم بود
نه
نه صدای قلب داوودی ها بود
نه التهاب بارانی مریم ها
فقط
و تنها فقط
صفحه ای بود...

که ارتعاش آن پروانه ها را به رقص وا میدارد
و دومینش سیم سوم ستار است
که صدا نمی دهد و می دهد گه گاهی
و سومینش سیبی است
از گونه های تو سرختر
اما با سه سین که بهار نمیشود...
اگر بیایی تکمیل میشود
با
سلام و
سبزه و
سنبل
و نیایی
با
سیگار و
سایه و
سنگ
دنبال سین هفتم نگرد
نه سوت است و نه سجاده
نه سلامتی و نه سادگی
سین هفتم تویی
خود خود تویی
آنگاه که نام تو
با سکوت آغاز میشود

بدرود ای همسفر روزهای بی حنجره
بدرود!
بدرود ای کولی سرازیر شده از نفرت.
بدرود گلهای مریم خشک شده توی گلدان روی میز.
بدرود رزهای خشک شده لای کتاب.
بدرود ای روزهای خوش
بدرود ای کلبه ی گرم و نرم
بدرود خنده های زيبا
بدرود خوشی های بی دلیل
بدرود آسمان بی بدیل کبوترها
....
راه های دیگری بود و تو را طاق همسفری نماند.
بدرود
بدرود مسافر ۱۹ تا بیست و چند سالگی...

و لحظه های بی پنجره
انگار باز بیست و چند روزه میشوم
شهامتم را مشت میکنم در دستانم باز
و باز
باز
باز
از تو غریبی میکنم
مشت من باز می شود
باز
باز
باز

نام مرا که به دفتر نوشته ای باز هم سیاه میکنی
باز هم نشسته من مقابلت در انتظار پاسخی
در انتظار عمر و لحظه های خویش را تباه میکنی
آنوقت به دنبال من که نه
شاید پی واژه ها می دویدی.
آدم شاعر که باشد
روی همه را سفید می کند
بی سایه می شود انگار
مثل التهاب
اینجا واژه زیاد است
شاعری کم داریم فقط
که آدم باشد یا نباشد
که در تنش بوی آوار کولیان باشد یا نباشد
و در استواری چشمانش بی طاقتی
باشد
یا
نباشد
نمی دانم چرا
هنوز اینقدر ساده ام که از
شاعر و
از آدم
می گویم

آشنایی صدایت را در چای حل میکنم
حنجره ام داغ میشود
بدان سان که سکوت
فنجان که فرود می آید
تنهایی ها همه سیاه میشود
و سیگار من تمام
فنجان که فرود می آید
وجودم لزج میشود از سایه ها
و قلبم آبستن نامردمی ها
فنجان که فرود می آید
نبض تردید را می گیرم
و فشار واژه ه ها را
که لحظه لحظه دارد می افتد
فنجان که فرود می آید
چشمانم در امتداد روشنایی چشمانت لم داده است
و ارباب کلام تو
که عصیان می کند
و
بهانه
تمام میشود