شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر
صدا كردم .
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم .
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس .
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد ، با حسرت جدا كردم .
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در انتهاي دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم .
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي
خورشيد وا كردم

+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مهران
|