تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهایی برای نگفتن
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر

صدا كردم .

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم .

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس .

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد ، با حسرت جدا كردم .

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در انتهاي دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم .

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي

خورشيد وا كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مهران  |