تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهایی برای نگفتن

چکمه هایت بوی باران میداد

انگار برق چشمانت در رعد کلمات من درمانده بود

مگر بالهای هجرت مرا آنروز ندیدی که گفتی برکت آسمانم برای پرندگان مهاجر

کنون بغضهایم به دنبال قطعه شعری است

و دستان مهربان تو

که دیگر کوچیده است

از حالم مپرس

من از اینان نیستم

چه بگویم

سوز آهت میترسم شمعدانی های نقاشی هایت را بی رنگ کند

اینان بانو! هرگز به آواز ماه گوش نس÷رده اند

گل نرگس را فقط بو می کنند

برق آفتاب چشمشان را می زند

ماه را فقط شبها میبینند

اینها بانو!

رنگها را در جیبشان میریزند و می فروشند

به گربه سنگ میزنند

در خانه هاشان دریا نگه نمی دارند

بر سر سکوت فریاد می کشند

اینها بانو!.....

حالا میبینی چه می کشم؟

صدایم اگر کوتاه بود به پای طعنه عابران نگذار

طعنه ها که دیگر بعد تو رنگ ندارد

درست مثل من

مثل همه بودن و نبودن ها

درست مثل عشق

مثل پرواز

بانوی نقاش من!

از همان جا برایم قلم بزن

بالهایم را بکش

خوابهایم را رنگی کن

و گوشه ای از تابلویت خودت را بکش

و مرا در مقابلت

ولی یادت باشد

به دستان من تکه ای ابر داده باشی

نکند اینبار

              زودتر از آمدن باران

                                       بروی......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط مهران  |