من عاشق بودم تو چرا بوی غربت را نفهمیدی؟
حالا که فکرش را می کنم همه چیز آن روز بوی سفر را می داد
صدای جاده
صدای بیابان
کوه
غروب
پنجره
دریا
نمیدانستم آخرین واژه را من با خودم بردم یا تو به دست آفتاب سپردی
آخرش همه گنجه های گریستن را مو به مو گشتم
باور می کنی بانو؟
هنوز همان جا بود
نه من برده بودم و ...
بگذریم
خسته ام بانو
خسته تر از آنکه بپاخیزم و دگر بار دست عشق را بگیرم
خنده ام میگیرد
در این همه سیاهی چلچله ای تازه آمده دست مرا میخواهد بگیرد
از عشق برایم می گوید
چه به او بگویم بانو
تو که می دانی
درست مثل خودت
که چلچله ات بودم و...
بگذریم
.
.
.
حال من کجا دیگر شبیه پریدن است
