تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهایی برای نگفتن
باور نمیکنی که دیگر من آن من همیشگی نیست

باورت میشود وقتی عبور ترانه سرما را از کوچه باغ آشناییهایمان حس کنی

باور هم نکردی نکردی

خودت را به کوچه های علی چپ زدی هم زدی

آنقدر در مقابلت به تمنای عشق ایستاده ام

که اگر خود پرستوهای لانه ی بی کسی هم به تو بگویند

تو باورت نمی شود

یادت می آید این جمله آشنا را

باز می گویم

اما تو باورت هم نشد نشد:

شرمسارم

کسی دیگر انتظار چشمهایت را نخواهد کشید

دیگر آن وقار رویایی نیست

دیگر کسی نیست که از کوچه غرور عبور کند

دیگر برای سرمه دان تو مجال سرمه نیست

شرمسارم

باران که ببارد

می بینی من را شسته و برده

به فکر سکوت مرغابی ها باش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط مهران  |