تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهایی برای نگفتن
اينك اين منم برگي زرد

 دل داده به آواز كفترها و كفتارها

 اينك استاده ام

منتظر آخرين سرود سوزناك مرگ...

باد...

بي هيچ انتظاري از ريشه ها و شاخه هاي پوسيده

من در آخر جاده ايستاده ام

در آخر همه هرچه سبزي است

در انتهاي بهارم من

در آخر نفسهاي اين درخت پير

اينك منم!

گمان ناله مبر

اين سكوت من را به مويه هاي نامردمي ها نگير

من مانده ام اينك تنها

تا دست كودكي خرد

يا بادي گزنده

مانده ام

يا شايد

تا نوبهاري ديگر....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط مهران  |