تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهایی برای نگفتن
می دانستم که نمی دانستی

به قامت کدامین شاعر می نواختی؟

ساز دیگری کاش میزدی بر قامت این مرد خسته

مثل سرابهای بی پایان درمانده از عطش

راههای بدون آبادی

مردابهای طلایی

می دانستم که نمی دانستی

هنوز هم مردم آبادی

خبر های تازه را برایت نیاورده اند

نگاه کن

هنوز از خاکستر اقاقی ها غبار شاخه های آشنا از یاد نرفته

 از سفر گلهاي داودي

 از هجرت آن همه آهن و پولاد

از مريم هاي پژمرده در گلدان

بر اين آسمان سست نشانه اي هست

كه عجوزه ات مي خوانند.

اين شاعر خسته چقدر از تو سرود

حال

چگونه برايت مي سرايند

و باز درياها را جرعه جرعه

در هاون اميد بازگشت مريم هاي تازه در اتاق خود

مي كوبي

میدانم

هنوز هم نمی دانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

آن روز يادت هست

مي گفتي فقط يك ستاره كم داري

                    تا خورشيد را جاي ماه وصله زني

بين خودمان باشد

ستاره در جيب من بود

شرمساري اش باشد براي كودكان دربار روشنايي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط مهران  |